Archive for the ‘آغاز کار ...’ Category

اندر اوان تراوشات دوستانه … !

می 9, 2008

الحمدلله الکافی حسب الخلایق وحده …

 

با ثنای رب العالمین و ذکر نام جمیل خردمند مخلوق خوش ذوقش سعدی شیرازی ، که مزار عطر آگین و خواجه پرورش گلباران باد ، نخستین کلام پر التیام شبه سلام و البته کم ازدحام خانه ی دوست رو تقدیم می کنم به نرگسان مست ندیمان و عزیزان جان .

غرض از مزاحمت ! ذکر مطلب بسیار مهمی بود تحت عنوان ” بنده نیز هستم … ! ” یا به بیان شیرین تر شیخ اجل ( که الهی فداش بشم من … ) : ما نیز هم بد نیستیم !

خلاصه پیش از خودستایی های احیانا مبسوطی که قراره خدمتتون عارض باشم دوست دارم به این مقوله هم نیم نگاهی داشته باشید که بنده جسارتا یکی از مشکلات عدیده ی جوامع بشری که مرتبط میشه به سوال معروف : خانه ی دوست کجاست ؟ رو حل کردم و مفتخرم که از همین نقطه ی مجازی این مژده رو به جهانیان بدم که احیانا دیگه لازم نیست اوقات گرانبهاتونو صرف پیدا کردن خانه ی دوست کنید ، برید سراغ ما بقیه ی شوربختی هاتون که این یکی حل شد … !!!

البته … مقوله ی ارزشمند بنده نیز هستم و ما نیز هم بد نیستیم و خانه ی دوست کجاست ؟ رو میشه از جنبه های دیگه ای هم بررسی و موشکافی کرد .

مثلا :

شخص احتمالا شخیص خود بنده مدت ها در پی دارالحبیب سرگشته و پریشان بودم که ناگهان با دوست خوبم عطار جان نیشابوری آشنا شدم و حکایت سیمرغش رو با کلی اصرار و الحاح ایشون قرائت کردم و دور از جونتون مبلغی جو گیر شدم و حدس زدم که ممکنه خانه ی دوست هم یه چیزی تو مایه های سی مرغ باشه و خلاصه این شد که خودم به تنهایی دست به کار شدم و ….. ( چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ؟!!! )

گرچه ناگفته نماند که ندیم شفیقمان جناب محب الفضا خان لقب انداز هم کمی تا قسمتی نصفه و نیمه بنده رو در کشف این مهم یاری نمودند که امیدوارم کماکان خاطرشون منبسط و سرچشمه ی ذوقشون مشتعل !!! باقی بمونه …

راستی قبل از این که بخوام به حل و فصل سایر شوربختی های بشری بپردازم قصد دارم از یکی از عجایب عالم هستی یا بهتره بگم از یکی از اعجوبه های کائنات … یادی کرده باشم که الحق والانصاف دل نازک بنده متحمل بار محبت ایشان گشته و همین روزاست که دیگه ناقه به زیر محملمون نره :

این بار حب (ریرا) ، بس که نشست بر دلم

می روم و نمی رود ، ناقه به زیر محملم …

خب دیگه با عرض پوزش باید خدمتتون عرض کنم در این برهه از زمان با ضیق زمانی روبرو شدم و البته همین الان که مشغول تحریر عرایضم برای شما حضرات هستم یه نفر داره بنده رو از اون ور مرزها صدا میزنه … به گمانم یا شکسپیر جانم باشه یا جلال الدین مولانا بلخی که بنده خدا هنوز داره در به در دنبال شمس می گرده …!!!

پس با شعر خامی از این جانب که همین لحظه از سرچشمه ی طبعم سرازیر شد ( اشتنباخ جان نگی اونجای آدم دروغگو که مصلحتیه به جان شما … ) فعلا همتون رو به خدا می سپارم ………..

تقدیم به تمامی ندیمان گلم :

 

الا ای یار بی القاب و بی نام

نگردی هرگزت در عشق ناکام

الهی خستگی ناید به جانت

مضاعف گردد آن طول زبانت

الهی سوی ما گردی به یکبار

برای صحبت و از بهر دیدار

وبم را کاش لایق دانی ای دوست

حضورت را ببینم همچو جادوست

مرا وبلاگ اگر باشد حقیر است

سراسر تخت و رختش را حصیر است

من اندر خانه ام در انتظارم

تمام دوستان را خاکسارم …….